تبليغاتX
رشکان

داغ جوانی و حسرت روزگار


از زندگانیم گله دارد جوانیم


شرمنده ى جوانى از این زندگانیم


دارم هواى صحبت یاران رفته را


یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم


پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق


داده نوید زندگى جاودانیم


چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر


وز دور مژده ى جرس کاروانیم


گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا


من طایر شکسته پر آسمانیم


گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند


چون میکنند با غم بى همزبانیم


اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان


از داغ ماتم تو بهار جوانیم


گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود


برخاستى که بر سر آتش نشانیم


شمعم گریست زار به بالین که شهریار


من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


نوشته شده توسط عرفان در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به خاطر آر عشق من.....

 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنیدبرای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید   



در آن زمان که جامه سپید بخت به مرمر تنت کنند


و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند


به خاطر آر عشق من......


در آن زمان که با ورود توغریو مجلسی به اوج کهکشان رود


و شادی و نشاط آن به گوش آسمان رسد


به خاطر آر عشق من.....


در آن زمان با شکوه که دست خود که دست خود به دست او دهی


و بستر حریر خود در اختیار او نهی


به خاطر آر عشق من......


به خاطر آر که در ورای این همه سرور


دلی به غم نشسته است.!!!!!!؟؟؟؟؟؟


دلی که مهر خود به غیر تو،به هیچکس نبسته است


و بعد تو در این جهان 


ز هر چه هست،جز غمت گسسته است





نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 0:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


برگرد

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس ازِ یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

ن
می دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
ن
می دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

ا مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام


برگرد !


نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 4:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرز خواستن

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای


تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز


است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق


و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ


گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،


زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن


کجاست،وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد


نوشته شده توسط عرفان در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیر چه باشد

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟


نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 6:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به همین سادگی

خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز

با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد

بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود

دوسش داری جز اشک چیزی نیست.
آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی
اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیداروتصورش

میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته

و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و...
هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی
همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست
یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که

این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند
شاید هم برای گوش های تو. انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی
قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی به من بگو چه قدر دلت می خواست

یک مرتبه بزند زیرخنده وبگوید باهات شوخی کردم
اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگرده حتي اگه بگه همش شوخي بود



نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 6:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با اینکه از 16 آذر قریب یکماه میگذره ولی این پست رو در وبلاگ

یکی از بچه ها دیدم و خوشم اومد،تقدیم به همه دانشجویان عزیز

روز دانشجو مبااااارررر..

          


نوشته شده توسط عرفان در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 3:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


باران !!!




باران !!!


 

حالا قطره هـــــای باران شـــاهدند که من روزی در رویاهایم ســر پیچ یک کوچه مردم .

همان کوچـــه ای که کاسبهایش نوشته بودند نسیه ممنوع …!

پس چرا من دلم را نسیه دادم !؟!

باران ببار بر سر این مردمان و بدان که سجده گاه تو کفشهای آن دخترک

خیس از زندگیست که سکه هایش نم برداشته اند .

باران من دیگر گریه نمیکنم من دیگر به چادرهای خیس از قطره هایت سلام نمیکنم .

حالا عابران گامهایشان را تند می کنند تا از تو فرار کنند .

اما من اسیر دست تو میمانم ‘ حالا شعرهایم همه از تو ساخته شده اند خانه ام .

دفترم … اشکهایم همه بارانی اند .

باران سنگ گورم را بشوی .

دیگر هیچ رهگذری ............


ادامه مطلب

نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام


نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...............

فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی

شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ...

مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته

مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز

از کار افتادست

مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده

پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی

چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم؟

 


نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت