از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
دارم هواى صحبت یاران رفته را
یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق
داده نوید زندگى جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده ى جرس کاروانیم
گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بى همزبانیم
اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود
برخاستى که بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
نوشته شده توسط عرفان در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در آن زمان که جامه سپید بخت به مرمر تنت کنند
و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند
به خاطر آر عشق من......
در آن زمان که با ورود توغریو مجلسی به اوج کهکشان رود
و شادی و نشاط آن به گوش آسمان رسد
به خاطر آر عشق من.....
در آن زمان با شکوه که دست خود که دست خود به دست او دهی
و بستر حریر خود در اختیار او نهی
به خاطر آر عشق من......
به خاطر آر که در ورای این همه سرور
دلی به غم نشسته است.!!!!!!؟؟؟؟؟؟
دلی که مهر خود به غیر تو،به هیچکس نبسته است
و بعد تو در این جهان
ز هر چه هست،جز غمت گسسته است
نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 0:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 4:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای
تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز
است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق
و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ
گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن
کجاست،وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد
نوشته شده توسط عرفان در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !
این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !
به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟
سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟
چه زیباست لحظه ای که من به
سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !
چه زیباست لحظه ای که سر نوشت
با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!
چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !
این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....
و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !
آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟
سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 6:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست. میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و... این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند یک مرتبه بزند زیرخنده وبگوید باهات شوخی کردم
آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی
اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیداروتصورش
هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی
همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست
یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که
شاید هم برای گوش های تو. انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی
قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی به من بگو چه قدر دلت می خواست
اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگرده حتي اگه بگه همش شوخي بود
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 6:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط عرفان در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 3:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حالا قطره هـــــای باران شـــاهدند که من روزی در رویاهایم ســر پیچ یک کوچه مردم .
همان کوچـــه ای که کاسبهایش نوشته بودند نسیه ممنوع …!
پس چرا من دلم را نسیه دادم !؟!
باران ببار بر سر این مردمان و بدان که سجده گاه تو کفشهای آن دخترک
خیس از زندگیست که سکه هایش نم برداشته اند .
باران من دیگر گریه نمیکنم من دیگر به چادرهای خیس از قطره هایت سلام نمیکنم .
حالا عابران گامهایشان را تند می کنند تا از تو فرار کنند .
اما من اسیر دست تو میمانم ‘ حالا شعرهایم همه از تو ساخته شده اند خانه ام .
دفترم … اشکهایم همه بارانی اند .
باران سنگ گورم را بشوی .
دیگر هیچ رهگذری ............
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...............
فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی
شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ...
مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته
مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز
از کار افتادست
مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده
پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی
چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم؟

نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید+در بهاری روشن از امواج نور+در زمستانی غبار آلود و دور+ یا خزانی خالی از فریاد و شور +
فهرست اصلی
دوستان
ای بودنت قرار من و بی تو بیقرار
لني
وفا
عكسكده
مترجم تلخ ترين سكوت
بهترينها
سایتهای جالب
عاشق تنهائی
مریم سلیمی
آواز اصیل ایران
سنتور
مجموعه داستانهای متفاوت
آلونک تنهایی
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشيو
بازدیدکننده سلام!
POWERED BY